درباره هر آنچه که زیباست ، مینویسم....
وای که چقد دلتنگ تو اون شعر سرودناتم.چقد دلم دوباره اون لحظه هایی رو می خواد که تا صبح واسم شعرای عاشقونه می خوندی.شعر از اون شاعر گمنامی که تازه روز آخر فهمیدم اون شاعر گمنام آشناترین توی زندگیم بود.دلم واسه دلهره های از دست دادنت تنگ شده .حالا دیگه فقط دلهره اینو دارم که اگه یه بار دیگه ببینمت باید چجوری از دستت ندم...

دلم واسه اون خنده هات تنگ شده که بهم زیباترین منحنی دنیا توی درس هندسه خلقت خدا رو نشون میداد.دلم واسه انتظار تنگ شده.واسه اون منتظر موندنایی که بهم زنگ بزنی و با صدات تارای ناکوک زندگیمو کوک کنی.

حالا که دیگه وقت نمی کنی نامه هامو بخونی بذار حرفامو خلاصه کنم و راحتت کنم : دلم واسه نفسات تنگ شده که با بازدمش دمی رو فرو ببرم تا که کیمیای وجودم بشه و علت جاودانگیم.

ولی حیف که دیگه خیلی دیر شده.پستچی سنتی مون بهم میگه این نامه خیلی بعیده که یه دستت برسه.بهم میگه آدرست خیلی وقته که عوض شده.میگه رفتی تو شهری که شرط زندگی کردن توش فراموش کردن گذشته هاست.رفتی تو خیابونی که نباید هیچ راهی واسه برگشتن گذاشت.رفتی تو کوچه ای که هرچی خاطره رو باید بیرون گذاشت.رفتی تو خونه ای که دلها رو باید به کس دیگه ای داد.

پس نامرو خود برات میفرستمش.می اندازمش تو آب که شاید اینجوری به دستت برسه.چون گل که بدون آب نمیتونه زنده بمونه.حتما واسه اینکه زنده بمونی آب لازم داری.

به امید اون روزی که نامه من برسه به دستت و دیگه دیرتر نشده باشه که تو گل بیابونی شده باشی که واسه زنده موندنت به آب احتیاج نداشته باشی...

                                                                                       با آرزوی خوشبختیت توی هرجای دنیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۷ساعت 20:58  توسط مجتبی   |