درباره هر آنچه که زیباست ، مینویسم....

الکی میگفت نمیدونم عشق چیه. فک میکرد من ندیدم صبح یواشکی دو قاشق عشق ریخت تو لیوان چای هم زد،بعد لبخندشو جمع و جورکرد آورد داد دستم گفت واسه خودم ریختم واسه تو ام ریختم.ولی هرکسی نمیدونست من چای رو فقط با شکر میخورم.میدونست؟همین دم ظهری.پاشد پنجره رو باز کرد دستاش بو عشق گرفته بود. بهش گفتم یه بویی میاد گفت بوی اقاقیای پشت پنجره س.دم پنجره وایسادم اون که دور شد دیگه هیچ بویی نمیومد.
سرشب حتی دونه های عشق وسط بادمجونایی که سرخ کرده بودو انکار میکرد.میگفت خول شدی.
دلم میخواست محکم بغلش کنم بگم خُل تویی که با اون چشات این همه عشقو تو سر و صورتت نمیبینی لعنتی!!!

#بهار_خانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 13:32  توسط مجتبی   | 


ای حیای چشــم تو "لیلا" ترین
شیرین شهـــر

بامن "دیوانه" قدری کن
مـدارابیشتــر

زنـده ام کن بانفس هایت
که عطــر مریم است

هے بکش " آه " و" مسیحا " شو
به یک "ها" بیشتــر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 13:31  توسط مجتبی   | 


“کویر” …
سرگذشت دریاییست که به
“آفتاب”
دل بست…

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 13:28  توسط مجتبی   | 


من سوالی ز مراجع و فقیهان زمانم دارم

آنکه در قلب من است فطریه اش هم به من است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 13:27  توسط مجتبی   | 


من حسادت می کنم حتی به تنها بودنت
من به فرد رو به رویی، لحظه ی خندیدنت

من به بارانی که با لذت نگاهش می کنی
یا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت ...

من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن،
شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنت

وقتی انگشتان تو در گیسوانت می دود
من به رد مانده از اینجور سامان دادنت ...

اینکه چیزی نیست ،گاهی دل حسادت کرده به
عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت

هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت
من حسادت می کنم حتی به قلب دشمنت

کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه
پلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 13:27  توسط مجتبی   | 


یک شبی حوصله کن ، با دل من راه بیا
خسته ام ، خسته و دلمرده ، تو کوتاه بیا

امشب از دردسر سیر و سفر حرف نزن
دست در دست خودم ، تا ته این راه بیا

در دلم غصه دلتنگی تو جولان داد
تا نکشته است مرا این غم جانکاه بیا

وقت بی تابی من ، آه نه دیر و نه که زود
ای تو هرم نفسم ، وقت بزنگاه بیا

شب که من چشم به ماه و دل پر غم دارم
یکدفعه،بی خبر وسرزده،ناگاه بیا

همه حرف من امشب دو سه تا جمله شده
گل من ، آه نرو ، آه بمان ، آه بیا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 13:27  توسط مجتبی   | 


‌ هوای دلم
درحالت هشدار است!

اما من،
نه عاشقی کردن را
تعطیل می کنم ،

ونه بردوستت دارم گفتن هایم
ماسک می گذارم !

این نفس گیر جذاب را
با هیچ چیز دیگر
عوض نخواهم کرد..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 13:25  توسط مجتبی   | 

آنقدر دوستت دارم كه
خودم هم نمیدانم چقدر دوستت دارم
هر بار که می پرسی، چقدر ؟
با خودم فکر می کنم ؛
دریا چطور
حساب موجهایش را نگه دارد ؟
پاییز از کجا بداند
هر بار چند برگ از دست میدهد ؟
ابرها چه می دانند
چند قطره باریده اند ؟
خورشید مگر یادش مانده
چند بار طلوع کرده است ؟!
و من
چطور بگویم که
چقدر دوستت دارم ...


نزار_قبانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 13:25  توسط مجتبی   | 

تو را هوای به آغوشِ من رسیدن نیست
وگرنه فاصله ی ما هنوز یک قدم است...

#فاضل_نظری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 13:24  توسط مجتبی   |