کفشهای سیاه من با لکههای کهنهگی شان با سوراخهایی که باران را به جورابهای من پیوند میدادند چهقدر دنبال تو آمدند چهقدر صبورانه منتظر ماندند برای شنیدن صدای کفشهایتاز سر کوچه کنار خانه تان تا سر قرارمان در اواسط کوچه چهقدر رج زدند آن خیابانِ خاطرهخیز را برای تلاقیِ کوتاهِ نگاههامان که همیشه ختم میشد به اخمِ تو و من چه ظالمانه از یاد بردمشان با خریدنِ کفشی نو کفشی که قشنگ بود اما نمیتوانست تازیوار ردت را بو بکشد و گم شدم با کفشهای تازهام در خیابانهایی که به تو نمیرسیدندشاید آن کفشها همچنان راهِ رسیدن به تو را بَلد باشند
خنجر ِ آبدیده را، در دلِ من غلاف کن
فکر نکن به عهدِ خود، بار ِ دگر خلاف کن
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:26 توسط مجتبی
|
بی منطق ترین عضو بدنم چشمهایم اند ، می بینند که دیگر دوستم ندارد اما هنوز تشنه دیدنش هستند …
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:15 توسط مجتبی
|