روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی
بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود
که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ
کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش
می داد .یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به
ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . سطل را تمیز
کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود
پر کرد تا برای همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را
شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا
آمده است . وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه
های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری
قسمت می کند که از آن بیشتر دارد
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 15:41 توسط مجتبی
|
روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی
بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود
که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ
کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش
می داد .یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به
ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . سطل را تمیز
کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود
پر کرد تا برای همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را
شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا
آمده است . وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه
های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری
قسمت می کند که از آن بیشتر دارد
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 15:41 توسط مجتبی
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 15:16 توسط مجتبی
|
شب
آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی
یعنی چه؟
مادرم
سینی چایی در دست
گل
لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم
تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب
پاشویه نشست
پدرم
دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر
زیبایی خواند ، و مرا برد، به
آرامش زیبای یقین
:با
خودم می گفتم
زندگی،
راز
بزرگی است که در ما جاریست
زندگی
فاصله آمدن و رفتن ماست
رود
دنیا جاریست
زندگی
، آبتنی کردن در این رود است
وقت
رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما
در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی
، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید
این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله
گرمی امید تو را، خواهد
کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی
شوق رسیدن به همان
فردایی
است، که نخواهد آمد
تو نه
در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف
امروز، پر از بودن توست
شاید
این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین
فرصت همراهی با، امید است
زندگی
یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا
می ماند
زندگی
، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی،
خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی،
حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی،
باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی،
ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی،
فهم نفهمیدن هاست
زندگی،
پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که
این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان،
نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت
بازی این پنجره را دریابیم
در
نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده
از ساحت دل برگیریم
رو به
این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی،
رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن
خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی،
شاید شعر پدرم بود که خواند
چای
مادر، که مرا گرم نمود
نان
خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی
شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی
زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم
می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 10:11 توسط مجتبی
|
یه نفر زبونش می گرفته، می ره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟
کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو می گه: بابا دیب، دیب!
طرف میبینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه.
اون میآد می پرسه: چی میخوای عزیزم؟
یارو می گه: دیب!
رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟
یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو می گه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمیدونید دیب چیه؟
رئیس هم هر کاری میکنه، نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه…
یکی از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه: یکی از بچههای داروخونه مثل همین آقا زبونش میگیره. فکر کنم بفهمه این چی میخواد. اما الان شیفتش نیست.
رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش.
میرن اون کارمنده رو میارن. وقتی می رسه، از یارو میپرسه: چی می خوای؟
یارو می گه: دیب!
کارمنده می گه: دیب؟
یارو: آره.
کارمنه می گه: که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟
یارو: آره.
کارمند: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای؟!
همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه کیسه نایلون مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.
همه جمع می شن دور اون کارمند و با کنجکاوی میپرسن: چی میخواست این؟
کارمنده می گه: دیب!
میپرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟
می گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!
رئیس شاکی می شه و می گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟
کارمنده می گه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!
حالا بمون تو کف این که دیب چیه!
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 10:17 توسط مجتبی
|
+
نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۱ساعت 14:42 توسط مجتبی
|