درباره هر آنچه که زیباست ، مینویسم....
مهم این بود
که نروی
وقتی رفتی
چه فرقی می کند
با شاگرد شوفر باشد
یا برنده اسكار!
در هر حالتی
به یک اندازه نابود می شوم!
البته این چیزها از ادراک پرندگان خارج است!
تو پریدی و
شانس یک عمر پرستيده شدن را
دریغ کردی از خود
این آگاهانه ترین خودزني ات بود عزیزم!
و من شدم بي گناه ترين عاشق گنه كار
كه معناي شمع بدون اشك را بخوبي معنا ميكند!
ميسوزد
مي سازد
و همه مي پندارند همه چيز خوب است و
به منبع لايتناهي سوخت متصل است
بي وقفه مي سوزد!
ديشب به اين نتيجه رسيدم
كه از روزهاي كنار تو بودن،
سال ها خاطره دارم!
و براي هرسال خاطره ات
حجمي پر از احساس
كه نميدانم كجاي وجودم
ذخيره شده است!
آه بانو
آه...
رسم است وقتي عاشقي،
براي عشقش مينويسد،
در انتهاي نوشته اش
ميگويد
برگرد...
اما من
دستم نميرود
آخر دلنوشته هايم برايت بنويسم"برگرد"
رفتنت كه خيلي بعيد بود،
زمان برگشتنت
غير از آينده محال
چه زماني ميتواند باشد؟
اين اتفاق نيفتادني ترين ممكن تاريخ،
و بغض آلود ترين
منطقه تراژدي دل سوختني ام است...
و اين كاغذ،
منطقه ممنوعه نانوشتني!
و تو
برگشت ناپذير ترين آرزوي از دست رفته من شده اي...
و من اي كاش،
دروغگو ترين پيشگوي اين دنيا باشم...

#مجتبي_صراف

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد ۱۳۹۷ساعت 15:25  توسط مجتبی   | 

مهم نيست
ابدا مهم نيست
اگر قرار بود با هربار رفتنت ديگر عاشقت نباشم
سالها از آخرين باري كه عاشقت بودم ميگذشت
اما مثل پرنده هايي كه براي زنده ماندنشان محتاج كوچ هستند تا سرما و گرماي دنيا از بين نبردشان
مدام از آشيانه دلم كوچ كردي
فداي سرت
قول و قرار هايمان مهم نيست
آشيانه اي كه عاشق پرنده مهاجر باشد
عاقبتش ميشود همين
او صبر ميكند تا كوچ بعديش
دلش از رفتن ها مكدر نميشود
تقصير ها را به گردن باد و باران مي اندازد
و هربار كه برميگردد بيشتر عاشقش ميشود
برايش مهم نيست جفت دارد
مهم نيست كه زيربالهاي خود پرنده هاي كوچكي را محافظت ميكند يا نه...
مهم اينست كه باشد
و من هم ميدانم
كه عاشق پرنده مهاجر شدن،
سختي هاي خودش را دارد!

#مجتبي_صراف

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد ۱۳۹۷ساعت 15:20  توسط مجتبی   |