درباره هر آنچه که زیباست ، مینویسم....

در چشم های تو
چیزهایی ست
که معنی اش را سخت می فهمم
اینکه می گویم ؛
با لباس ساده زیباتری
یا آرایش ملایمت
زیباتر است
چشم گفتن ات،قبول کردن ات،لبخند زدن ات
و آن نگاه عمیق
آن نگاه پُر مغز
انگار که ماه با آب
خورشید با پنجره
پرده با باران
و گیاه با خاک
نگاه تو
چشم های تو
برای شاعری چون من....
آه چشم های تو!

بهرنگ_قاسمی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 16:38  توسط مجتبی   | 


ای خیره به این خیره چه زیباست نگاهت !
جانم به لب آمد چه فریباست نگاهت !

شاید که سراب‌ست مگر میشود آخر
آیینه ترین حالت دریاست نگاهت !

مصلوب نگاهت شده ام مریم عاصی
انگار که از صلب مسیحاست نگاهت

تسلیم تمنا و هوادار غرور است
ای ناز ! چه افتاده و سرپاست نگاهت !

آهوچه ی ارباب ، به خاکی زده امروز
امروز غزلناز رعایاست نگاهت !

از مست نپرسید به میخانه چرا هست
ترسم که بگوید که به آن خانه خدا هست

قاضی بزند هم سر وهم دست و زبانش
بر دار بگوید که به خمخانه شفا هست

جاهل نرود در پی آن خانه ی عشّاق
زیرا پدرش گفته که در مکه صفا هست

او نیز چو آن عابد بی دین بگردد
بیچاره نداند که در آن خانه دوا هست

آن کس که کند سجده به دلدار خیالی
دیوانه نداند که در این کار خطا هست

من نیز شدم عاشق و در میکده رفتم
دیدم که بجز یار خداهست و بقا هست

از باده بنوشیدم و گفتم که رضایم
زیرا که به میخانه ی عشاّق خدا هست

مولانا

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 16:37  توسط مجتبی   | 


راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را
این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را

سنگی نفتد این طرف از گوشهٔ آن بام
این بخت نباشد سر شوریدهٔ ما را

مردیم به آن چشمهٔ حیوان که رساند
شرح عطش سینهٔ تفسیدهٔ ما را

فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند
این عرصهٔ شطرنج فرو چیدهٔ ما را

هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور
چشم دل از تیغ نترسیدهٔ ما را

ما شعلهٔ شوق تو به صد حیله نشاندیم
دامن مزن این آتش پوشیدهٔ ما را

ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند
خرسند کن از خود دل رنجیدهٔ ما را

با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی
پاشید نمک، جان خراشیدهٔ ما را

وحشی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 16:35  توسط مجتبی   | 


بیا باهم رفت و آمد نکنیم
مثلا، وقتی می آیی
نرو
سید مهدی مشتاقیان

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 16:35  توسط مجتبی   | 


چشمان تو
معنای تمام جمله های ناتمامی ست
که عاشقان جهان
دستپاچه در لحظه دیدار فراموشی گرفتند
و از گفتار بازماندند...
کاش می توانستم
ای کاش خودم را
در چشم های تو حلق آویز کنم!

"عباس معروفی"

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 16:34  توسط مجتبی   | 

من را دچار عین ، سپس شین و قاف کن
بین من و هوای غزل ائتلاف کن

طرحی به دار قالی اشعار من بزن
رج رج نفیس و قیمتی و دستباف کن

مضمون شعرهای مرا خط خطی نکن
اینجا به حرمت غزلم اعتکاف کن

مستانه دشت خاطره را دور می زنی
یکبار عارفانه بیا و طواف کن

من آن شکار رام به دام دو چشم تو
بس نیست؟! غمزه های نگاهت غلاف کن

در خود غرور بشکن و تردید را ز من
دیگر به دوست داشتنم اعتراف کن

مینا_عباسی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۵ساعت 13:50  توسط مجتبی   | 


کافری یا قاتلی یا از وجودم خسته ای؟
روسری با رنگ قرمز، تازه کج هم بسته ای!
نازنین "ب" را بگویی، قبل "میرت"، مرده ام...
می روی بر جنگ شاعر با سلاح هسته ای؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۵ساعت 13:49  توسط مجتبی   | 


يا دست رفاقت نده و دست نگه دار
يا تا ته خط حرمت اين دست نگه دار

#عليرضا_قنبري

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۵ساعت 13:48  توسط مجتبی   |