|
درباره هر آنچه که زیباست ، مینویسم....
|
سر کلاس دانشگاه نشسته بودم و دیدم روی صندلی این شعر رو با خط خوش نوشته »
ای بی تو دلتنگم بازیچه ی طوفان ها
چشمان تب آلودم باریکه باران ها
مجنون بیابان ها افسانه مهجور است
لیلای من اینک من، مجنون خیابان ها
آغازترین پایان، آزادترین تقدیر
از قلبِ تو می روید،نبضِ غزلی تازه
پنهان شده ای در من،گمنام پُر آوازه
تو سایه ی خورشیدی،تو بوسه ی در بُحران
تو دلهره ای آرام، مهتابِ تر از باران
آرامشِ طوفانی،می سازی و ویرانم
رسوایی رازآلود، می پوشی و عریانم
من حادثه بر دوشم، من عشق نمی دانم
در هیچ تمامم کن، تا زنده شود جانم
من را تو به خود خواندی، معشوقه ی ناخوانده
دل را به اَزل بسپار، یک دَم به اَبد مانده
.....
افشین یداللهی / تیتراژ سریال سایه آفتاب/
تو که با دیگرانت بود میلی / چرا یادت مرا بشکست خیلی ؟
مگر قصدت پریشانی ما بود / که عشق ما نشد مجنون و لیلی . . . ؟
تو که با دیگرانت بود میلی / چرا یادت مرا بشکست خیلی ؟
مگر قصدت پریشانی ما بود / که عشق ما نشد مجنون و لیلی . . . ؟
گاهی اوقات;
مجبوریم بپذیریم که
برخی از آدم ها
فقط می توانند در قلبمان بمانند
نه در زندگیمان...