درباره هر آنچه که زیباست ، مینویسم....

سر کلاس دانشگاه نشسته بودم و دیدم  روی صندلی این شعر رو با خط خوش نوشته »

ای بی تو دلتنگم بازیچه ی طوفان ها

چشمان تب آلودم باریکه باران ها

مجنون بیابان ها افسانه مهجور است

لیلای من اینک من، مجنون خیابان ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:9  توسط مجتبی   | 

ای واژه بی معنی ، رویایی بی تعبیر

آغازترین پایان، آزادترین تقدیر

از قلبِ تو می روید،نبضِ غزلی تازه

پنهان شده ای در من،گمنام پُر آوازه

تو سایه ی خورشیدی،تو بوسه ی در بُحران

تو دلهره ای آرام، مهتابِ تر از باران

آرامشِ طوفانی،می سازی و ویرانم

رسوایی رازآلود، می پوشی و عریانم

من حادثه بر دوشم، من عشق نمی دانم

در هیچ تمامم کن، تا زنده شود جانم

من را تو به خود خواندی، معشوقه ی ناخوانده

دل را به اَزل بسپار، یک دَم به اَبد مانده

.....
افشین یداللهی / تیتراژ سریال سایه آفتاب/

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:1  توسط مجتبی   | 

تو که با دیگرانت بود میلی / چرا یادت مرا بشکست خیلی ؟

مگر قصدت پریشانی ما بود / که عشق ما نشد مجنون و لیلی . . . ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 11:58  توسط مجتبی   | 

تو که با دیگرانت بود میلی / چرا یادت مرا بشکست خیلی ؟

مگر قصدت پریشانی ما بود / که عشق ما نشد مجنون و لیلی . . . ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 11:57  توسط مجتبی   | 

گاهی اوقات;

مجبوریم بپذیریم که

برخی از آدم ها

فقط می توانند در قلبمان بمانند

نه در زندگیمان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 11:54  توسط مجتبی   |