|
درباره هر آنچه که زیباست ، مینویسم....
|
خلوتم را نشكن
شايد اين خلوت من كوچ كند
به شب پروانه
به صداي نفس شهنامه
به طلوع اخرين افسانه
و غروبي كه در ان
نقش ديوانگي يك عاشق
بر سر ديواري پيدا شد.
خلوتم را نشكن
خلوتم بس دور است
ز هواي دل معشوق سهند
خلوتم راه درازي ست ميان من و تو
خلوتم مرواريد است به دست صياد
خلوتم تير وكماني ست به دست سحر
خلوتم راه رسيدن به خداست
خلوتم را نشكن
انگار لب از چشمه مهتاب گرفتم
هرگز نتوانی تو ز من دور بمانی
چون عکس تو در سینه خود قاب گرفتم
این سماور جوش است
پس چرا می گفتی
دیگر آن خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوری قلبت را زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
دستهایت: سینی نقره نور
اشکهایم: استکانهای بلور
کاش، استکانهای مرا
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی
خنده هایت قند است
چای هم آماده است
« چای با طعم خدا »
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزیز!
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ....
زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز....
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز....
زندگی تک تک این ساعتهاست،
زندگی چرخش این عقربه هاست،
زندگی راز دل مادر من...
زندگی پینه ی دست پدر است، ...
زندگی مثل زمان در گذر است...
موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم.
موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،
موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم
حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم
قلبت رو به تاراج می بره....
مهم این نیست که اون مال تو باشه،
مهم اینه که باشه،
نفس بکشه،
زندگی کنه و
از زندگیش لذت ببره...
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم
درد دل خواهم کرد بی هیچ کلامی...
در آغوشت قرار خواهم گرفت بی هیچ کلامی
در آغوشت خواهم ماند بی هیچ کلامی
شاید احساسم اینگونه نمیرد
کلاغه دلش گرفته بود ...
کلاغ سياه پاپـتی ، پريد روی شاخه درخت و گفت : غار و غار !
از يه جايی صدا اومد که : زهر مار !!!
بغض کلاغه ترکيد ، يه قطره اشک از روی گونه هاش چکيد ، قطره اشک لابه لای پرهای
سياهش گم شد و رفت ، يه تيکه سنگ از تو حياط يه خونه اومد و اومد نشست رو سينه کلاغ ،
قلب کلاغ ترکيد و کلاغ افتاد رو زمين ...
يه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن !
کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سياه مي ديـد عين خودش : زشت و سياه ، کلاغ مرد ...
کسی نفهميد که کلاغ دلش خيلی گرفته بود ، آخه شب قبل يه گربه بچه هاشو خورده بـود .
کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ، کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سياه پاپتی ، زشت و
سياه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ...
کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهميد ...؟!!
حيف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ...
راستی ؛ مگه ما آدما از دل هم خبر داريم ؟!
ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ ، رد ميشيم از کنار هم ...
حرفای بيخود ميزنيم ، خنده هامون شيشه اي ، درد دلامون الکی ، عاشقيامون دروغکی !
ما لای دودا گم شديم ؛ تصويرامون خياليه ، هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئواليه ...؟!
دل چيه : يک تيکه خون ، پر از " نرو ، پيشم بمون ... "
دلم ميخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی ، زشت و سياه و خط خطی ...
پر ميزدم تو آسمون ، کسی نمی گفت کـه : بمون !
می پريدم رو يه درخت گريه می کردم : غار و غار !
پشت سرش يه زهر مار !!!
حداقل اين فحشه که راستکی بود ! اينجوری هيچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ، کسی برام
لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ...
نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود ؛ کلاغ تـنهايی بودم ، گمشده تو شهر دود ...
اشک کلاغو هيچکسی نمی تونه ببينه !
حال دلش ؟! عجب ...! مگه حالی واسش ميمونه ؟!
دلم ميخواست کلاغ بودم تا که يه روز ، زخم يه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما) ،
دلم رو با تموم اين نگفته هاش بترکونه ، کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه !
کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه ...
صبح سحر يه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ،
کلاغ با دلش پريد تو قصه ها ...

کوچیکیمون بود
کاش همون کودکی بودیم که حرفهاشو ازنگاهش میشد خوند
بچه که بودیم دلمون به این زودیهانمی شکست بزرگ که شدیم آسون دلمون میشکنه
بچه که بودیم همه رو10تادوست داشتیم بزرگ که شدیم بعضی هارو هیچی بعضی هارو یه کم وفقط
بعضی هارو خیلی دوست داریم کاش هنوزم همه رو مثل بچگی 10تادوست داشتیم
بچه که بودیم اگه باکسی دعوامون می شد یک ساعت بعد یادمون می رفت بزرگ که شدیم گاهی
دعوامون یک سال طول می کشه وآشتی نمی کنیم
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن
بزرگترین چیز
بچه که بودیم توبازیهامون ادای بزرگترهارو درمی آوردیم بزرگ که شدیم همش توخیالمون برمی گردیم به
بچگی
بچه که بودیم درددلمون روبایه ناله می گفتیم همه می فهمیدن بزرگ که شدیم درددلمون روبه100زبان
میگیم اماکسی نمی فهمه
بچه که بودیم ، بچه بودیم بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم
کاش باهمون صفتهای پاک بچگی بزرگ بشیمنوشتی تو بیا باهم خداحافظ
برایم این معما حل نخواهد شد
خداحافظ
برایت حرف زیباییست
نمیخواهی بدانی در دل این خسته ی عشقت جه غوغاییست
و
یا من زیر آوار غم رفتن چه خواهم شد؟؟؟!
برو زیبا...برو تنها
میان
نامه هایت مینوشتی زندگی زیباست...
و من هم زندگی را در تو میدیدم
برو
استاد خوبی ها به من درس وفا دادی
خیالی نیست...درد بی تو بودن را
تحمل بهترین راه است
و من هم خوب فهمیدم وفا یعنی خداحافظ...
مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي
به دعاوي انگليس در
ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با
هيات همراه زودتر از
موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن
همه ي شرکت کنندگان
تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات
ايران روي صندلي
نماينده انگلستان نشست .
قبل از شروع جلسه ،
يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده
هيات
انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي
نكرد و
روي همان صندلي نشست ..
جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات
انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر
ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي
صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد
اصلاً نگاهش هم نمي کرد .
جلسه
شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي
نماينده
انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .
کم کم ماجرا داشت پيچيده
مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا
در آمد و گفت :
شما
فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و
صندلي نماينده هيات انگليس
کدام است ؟
نه جناب رييس ، خوب مي
دانيم جايمان کدام است ..
اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي
دوستان نشستم به خاطر اين بود تا
دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن
يعني چه ؟
او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در
سرزمين ما خيمه زده و
کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران
سرزمين آبا و اجدادي
ماست نه سرزمين آنان ...
سكوتي عميق فضاي
دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان
سخنانش كمي سكوت
كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار
گرفت.
با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي
جلسه تحت
تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت
نيز انگلستان
محکوم شد .
پولداري در کابل، در نزديکي مسجد قلعه فتح الله رستوراني ساخت که در آن موسيقي بود و رقص، و به مشتريان مشروب هم سرويس مي شد.ملاي مسجد هر روز موعظه مي کرد و در پايان موعظه اش دعا مي کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلاي آسماني را بر اين رستوران که اخلاق مردم را فاسد مي سازد، وارد کند.يک ماه از فعاليت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شديد شد و يگانه جايي که خسارت ديد، همين رستوران بود که ديگر به خاکستر تبديل گرديد.ملاي مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبريک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چيزي بخواهد، از درگاه خدا نااميد نمي شود.اما خوشحالي مومنان و ملاي مسجد دير دوام نکرد. صاحب رستوران به محکمه شکايت کرد و از ملاي مسجد تاوان خسارت خواست.ملا و مومنان البته چنين ادعايي را نپذيرفتند. قاضي هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از اين که سخنان دو جانب دعوا را شنيد، گلو صاف کرد و گفت: نمي دانم چه حکمي بکنم. من هر دو طرف را شنيدم. از يک سو ملا و مومناني قرار دارند که به تاثير دعا و ثنا باور ندارند از سوي ديگر مرد مي فروشي که به تاثير دعا باور دارد
روزي مردي
ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و
آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر
بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر
به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و
ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي
تنبيه كند. پسرك
گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي
كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن
عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه
نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و
من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه
شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر
شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش
شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور ميشود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما
نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم
این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست
بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما
آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی
چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک
کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ،
کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست
، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه
خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می
گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن
نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
فاصله ای از خیال من تا حقیقت تو
مسیر را چنگ می زنم در راه...
چراغ های قرمز را رد کردم
ولی سبزها مرا نگه داشتند
صدایی نیست
در میان ازدحام چیزی به چشمانم نمی آید
تنها به سوی تو می آیم اما...
به تو نمی رسم
در غبار لحظه ها پنهان می شوی
و من باز می گردم
شاید اندکی وقت باید
تا در انتهای جاده با تو یکی شوم