درباره هر آنچه که زیباست ، مینویسم....

 

ای دوست دلت همیشه زندان من است

آتشکده عشق تو از آن من است

آن روز که لحظه وداع من و توست

آن شوم ترین لحظه پایان من است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:29  توسط مجتبی   | 

يارمن همسفرگرفت وعشق من بر باد رفت

يار من زياد برد و با رقيبم  شاد  رفت

 آن همه عشق واميد عهدها بر باد رفت

  آن همه سوزوگداز واشكها از ياد رفت

   با سرود آه من بزم عروسي ساز كرد

  خنده زد براشك من آهسته و با ناز رفت

  خوشبختي و شادي من بر خاك ريخت

  لاله ي اميد من پرپرشد و بر باد رفت

آن نهال نيكبختي آن درخت آرزو

آنكه بود در باغ رويا خوش تر از شمشاد رفت

آنكه عشقش از ازل با هستي ام پيوند يافت

آنكه مهرش تا ابد در جان من افتاد رفت

گفتمش پس عشق من ؟با خنده گفت:

                اي داد مرد

گفتمش پس يار من؟ با خنده گفت:

               اي داد رفت....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:28  توسط مجتبی   | 

بگير دستان سردم را
كز اينجا سخت دلگيرم
بدون نغمه های تو ؛ هزاران بار در هر لحظه می ميرم

بگير دستان سردم را
كه شايد اين شتابان مظهر پيری مرا آسوده بگذارد
و شايد سرخی گلها ؛ نگاهم را بيارايد

بگير دستان سردم را
كه اينجا در ميان منجلاب حيله و نيرنگ بيتابم
و نامت را بنام منجی دلهای بشكسته ؛ بخود اينگونه می خوانم

بگير دستان سردم را
كه شايد انجماد خون رگهايم در اين وادی ؛ برای لحظه ای من را رها سازد
و اين نامهربان تقدير جان فرسا ؛ مرا كمتر بيازارد

بگير دستان سردم را
كه اينجا زين همه اندوه خواهم مرد
و در آشفتگی های خزان خاطرات تو ؛
چو برگی از درخت افتاده خواهم مرد

بگير دستان سردم را
كه دنيامان بسان بيشه ای نا امن می ماند
و نور گرم چشمان پر از اميد خورشيد 
به روی اقاقی های تازه روييده نمی تابد

بگير دستان سردم را
من اينجا سخت تنهايم
تـو را با حسرتی بی وصف می خواهم

بگير دستان سردم را
نخواه اينجا ؛ درون حسرت چشم شقايق ؛ مرا غرق نياز شهد يك لبخند بگذاری
و من را تا ابد در بند شوم غم نگهداری 

بگير دستان سردم را
راضی مشو كه در پنجه غم تباه شوم
يا لحظه ای در اين آتش غم ؛ رو سياه شوم
و يا در اميد چشم تو ؛ من بی پناه شوم

بگير دستان سردم را
راضی نشو كه بميرم در اين جنون
و به جرم دل سپردنم به تو ؛ آويخته بر سر دار ؛ بی گناه شوم

بگير دستان سردم را
نخواه كه به ياد چشم تو ؛ مست از می ؛ صدها نگاه شوم
و به جستجوی عاشقی ؛ هر شب اسير ؛ سحر يك پگاه شوم

بگير دستان سردم را
و تو مرا باور كن ؛ كه فقط چشم تو در من جاريست
و فقط بوی تو در باغ دلم رويايست
تو مرا باور كن ؛ كه فقط باور تو ؛ باور دنيای من است
و فقط ساغر چشمان تـو ؛ دنيای من است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 13:6  توسط مجتبی   | 


پرکن پیاله را

که این آب آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد

این جامها

که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد

 

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره اندیشه های ژرف

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

پر کن پیاله را

 

 

هان ای عقاب عشق

از اوج قله های مه آلوده دور دست

پرواز کن

به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد

 

در راه زندگی

با این همه تلاش و تقلا و تشنگی

با این که ناله میکشم از دل

که آب ....آب

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پر کن پیاله را

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:50  توسط مجتبی   | 


 
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

 

 

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

 

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

 

 

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

 

 

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

 

 

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:9  توسط مجتبی   |