|
درباره هر آنچه که زیباست ، مینویسم....
|
گفتی که به احترام دل باران باش گفتی که ببوس روی نیلوفر را گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن گفتی که برای باغ دل پیچک باش گفتی که برای لحظه ای دریا شو گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گفتی که بیا و از وفایت بگذر گفتم که بهانه ات برایم کافیست مریم حیدرزاده |
میترسم… از اینکه دیگر دلم برایت تنگ نشود میترسم… از اینکه هر روز قلبم مثل یک رهگذر بیخیال، از کنارت رد شود و خم به ابرویش نیاورد، میترسم… هر وقت اینطور شود، میفهمم که زیر سایه درخت “عادت”، کرخت و بیحس شدهام… شنیدهام که با همه همینطور میکند… درخت نفرین شدهای است که بالاخره یک روز، هر کسی دچارش میشود… جمجمههای زیادی را پای تنهاش میشود دید… عادت میکنیم…همهمان… عادت هم که کردیم، دیگر زیبایی را حس نمیکنیم… ما کرختیم… نمیدانم چه رازی دارد که زمان، رنگها را میشورد… اما نه.. رنگها را نمیشورد… ما را به “کور رنگی” دچار میکند… رنگها همیشه هستند و ما نمیبینیمشان… ما عادت میکنیم… به همیشه بودنمان عادت میکنیم… به معاشقههایمان عادت میکنیم… به گرمای دستهایمان عادت میکنیم… هنوز دستهایمان همان ۳۷ درجهاند، اما عادت که کردیم، دیگر حسش نمیکنیم… من از این عادت میترسم… را زیر تن ِ سرد خود قایم میکند… مثل ماهیهای گرفتار در آب یخزده، که حتی بالههایشان را هم نمیتوانند جم بدهند و آنقدر عادت ِ آب یخزده بهشان فشار میآورد که عاقبت میمیرند… جوری هم میمیرند که حتی یادشان هم نمیماند روزی در همین آب، زیر آفتاب و مهتاب، رقصیدهاند… عادت نکنیم… همین. از نادر ابراهیمی عزیز
زیبایی صورتها، حکم آجرهای دیوار ِ خانه را پیدا میکنند و آنقدر که جلوی چشمهایمان بودهاند، دیگر نمیبینیمشان….

به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد
خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست
او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند استو بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند
خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!
"يك عاشقانه آرام" اثر نادر ابراهيمي
وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من میگوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند .
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه؟
از آن پاکتری .
تو بهاری ؟
نه،
بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را .
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
گفت دانایى که گرگى خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر لاجرم جارى است پیکارى بزرگ روز و شب مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست اى بسا انسان رنجور و پریش سخت پیچیده گلوى گرگ خویش اى بسا زور آفرین مردِ دلیر مانده در چنگال گرگ خود اسیر هرکه گرگش را دراندازد به خاک رفته رفته مىشود انسان پاک هرکه با گرگش مدارا مىکند خلق و خوى گرگ پیدا مىکند هرکه از گرگش خورد دائم شکست گرچه انسان مىنماید ، گرگ هست در جوانى جان گرگت را بگیر واى اگر این گرگ گردد با تو پیر روز پیرى گر که باشى همچو شیر ناتوانى در مصاف گرگ پیر اینکه مردم یکدگر را مىدرند گرگهاشان رهنما و رهبرند اینکه انسان هست این سان دردمند گرگها فرمان روایى مىکنند این ستمکاران که با هم همرهند گرگهاشان آشنایان همند گرگها همراه و انسانها غریب با که باید گفت این حال عجیب فریدون مشیری |
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد که دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این آرزو ها سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد شش آرزو
بعد با هر کدام از این آرزو ها سه آرزوی دیگر خواست
و...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند
عشق می ورزیدند و محبت می کردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق می زدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
شل سیلوراستاین
گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!
در تمام مهمانیها آویز گردن من کلید خانه توست
حالا بگذریم
مرا جرات آمدن نیست و
تو را
جرات عوض کردن قفل...

شخصی را به جهنم می بردند
.در راه بر میگشت و به عقب خیره میشد.
ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید
. فرشتگان پرسیدند چرا؟
پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد...
او امید به بخشش داشت
دخترک خنده کنان گفت: که چیست راز این حلقه زر؟ راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت : حلقه ی خوشبختی است ، حلقه ی زندگی است همه گفتند: مبارک باشد دخترک گفت : دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سالها رفت وشبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر دید در نقش فروزنده او روز هایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته ، هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای این حلقه که در چهره او باز تابش و رخشندگی است حلقه برد گی و بند گی است
گفتم:خدایا از همه دلگیرم ،
گفت:حتی از من؟
گفتم:خدایا دلم را ربودند!
گفت:پیش از من؟
گفتم:خدایا چقدر دوری!
گفت:تو یا من؟
گفتم:خدایا تنهاترینم!
گفت:پس من؟؟
گفتم:خدایا کمک خواستم!
گفت:از غیر من؟
گفتم:خدایا دوستت دارم!
گفت:بیش از من؟
گفتم:خدایا انقدر نگو من!!
گفت:من توام،تو من
آنگاه
که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای
کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهری

اندرين ره می تراش و می خراش ، تا دم آخر دمی غافل مباش