درباره هر آنچه که زیباست ، مینویسم....


گفتی که به احترام دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن

من هم چو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با ترنّمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

 مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 18:52  توسط مجتبی   | 



می‌ترسم… 

از اینکه دیگر دلم برایت تنگ نشود می‌ترسم…

از اینکه هر روز قلبم مثل یک رهگذر بی‌خیال، از کنارت رد شود و خم به ابرویش نیاورد، می‌ترسم…

هر وقت اینطور شود، می‌فهمم که زیر سایه درخت “عادت”، کرخت و بی‌حس شده‌ام…

شنیده‌ام که با همه همین‌طور می‌کند…

درخت نفرین شده‌ای است که بالاخره یک روز، هر کسی دچارش می‌شود… 

جمجمه‌های زیادی را پای تنه‌اش می‌شود دید…

عادت می‌کنیم…همه‌مان… عادت هم که کردیم، دیگر زیبایی را حس نمی‌کنیم… ما کرختیم… 

 نمی‌دانم چه رازی دارد که زمان، رنگها را می‌شورد… 

اما نه.. رنگها را نمی‌شورد… ما را به “کور رنگی” دچار می‌کند… 

رنگها همیشه هستند و ما نمی‌بینیم‌شان… ما عادت می‌کنیم… به همیشه بودنمان عادت می‌کنیم… 

به معاشقه‌هایمان عادت می‌کنیم…  به گرمای دستهای‌مان عادت می‌کنیم…

 هنوز دستهایمان همان ۳۷ درجه‌اند، اما عادت که کردیم، دیگر حسش نمی‌کنیم… من از این عادت می‌ترسم…

زیبایی صورتها، حکم آجرهای دیوار ِ خانه را پیدا می‌کنند و  آنقدر که جلوی چشمهای‌مان بوده‌اند، دیگر نمی‌بینیم‌شان…. 

محو می‌شوند… هرم نفسهایمان سرد می‌شود…  نوازش لاله‌ گوش‌ها، دیگر هیچ معجزه ای نمی‌کند… چون ما عادت کرده‌ایم… 

مثل نمازهای صبحمان که آنها را فقط از بر شده‎‌ایم و مثل شعر می‌خوانیم‌شان…

 حتی در مستی‌مان، زبان‌مان فارغ از احساس‌مان کارش را خوب بلد است…

 چون به آن هم عادت کردیم رنگ‌ها می‌پرند، صداها می‌روند و یک سکوت بی‌رنگ، کم‌کم  مثل مه اول شب فرومی‌نشیند و همه چیز

را زیر تن ِ سرد خود قایم می‌کند…

 مثل ماهی‌های گرفتار در آب یخ‌زده، که حتی باله‌هایشان را هم نمی‌توانند جم بدهند و آنقدر عادت ِ  آب یخ‌زده بهشان فشار می‌آورد که عاقبت می‌میرند… 

جوری هم می‌میرند که حتی یادشان هم نمی‌ماند روزی در همین آب، زیر  آفتاب و مهتاب، رقصیده‌اند…

عادت نکنیم… همین.

از نادر ابراهیمی عزیز


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 19:29  توسط مجتبی   | 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند استو بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند
خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:
آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 18:58  توسط مجتبی   | 

مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن. 
تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .
جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .
احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز . 
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند....

"يك عاشقانه آرام" اثر نادر ابراهيمي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 22:52  توسط مجتبی   | 


شب سردی بود ….
پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوهمیخریدن …
شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه …
رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …
با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه …
میتونست قسمتهای خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش …
هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … 
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو
نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت :
دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت !
 پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید !
چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … 
دوباره سردش شد !
راهش رو کشید رفت …
 چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : 
مادر جان…مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد !
 زن لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !
 زن گفت : اما من مستحقم مادر .من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ توقعي  اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
 زن منتظر جواب پیرزن نموند …
میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن
زن رو نگاه میکرد …
 قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش …
دوباره گرمش شده بود … 
با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 8:47  توسط مجتبی   | 

 

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

 چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

 

خواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابم،

که در آن دولت خاموشیهاست .

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من میگوید :

 گر چه شب تاریک است

 دل قوی دار،

سحر نزدیک است

 دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،

 پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند .

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال .

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

 نه؟

از آن پاکتری .

تو بهاری ؟

 نه،

 بهاران از توست .

از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را .

 هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:18  توسط مجتبی   | 


 
گفت دانایى که گرگى خیره سر
 
هست پنهان در نهاد هر بشر
 
لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ    

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
 
اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش    

 اى بسا زور آفرین مردِ دلیر
  مانده در چنگال گرگ خود اسیر
 هرکه گرگش را دراندازد به خاک

 رفته رفته مى‌شود انسان پاک
 هرکه با گرگش مدارا مى‌کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند   هرکه از گرگش خورد دائم شکست
 گرچه انسان مى‌نماید ، گرگ هست   در جوانى جان گرگت را بگیر
 واى اگر این گرگ گردد با تو پیر   روز پیرى گر که باشى همچو شیر
 ناتوانى در مصاف گرگ پیر
 اینکه مردم یکدگر را مى‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند  اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى‌کنند
این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه و انسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب

فریدون مشیری
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 16:49  توسط مجتبی   | 

 

www.sohagroup.com


جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم 

لستر هم با زرنگی آرزو کرد که دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد 

بعد با هر کدام از این آرزو ها سه آرزوی دیگر آرزو کرد 

آرزوهایش شد شش آرزو 

بعد با هر کدام از این آرزو ها سه آرزوی دیگر خواست 

و... 

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر 

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو 

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر 

بیشتر و بیشتر 

در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند 

عشق می ورزیدند و محبت می کردند 

لستر وسط آرزوهایش نشست 

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا 

و نشست به شمردنشان تا ....... 

پیر شد 

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود 

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند 

آرزوهایش را شمردند 

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود 

همشان نو بودند و برق می زدند 

بفرمائید چند تا بردارید 

به یاد لستر هم باشید 

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها 

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!! 

شل سیلوراستاین
گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 8:55  توسط مجتبی   | 

در تمام مهمانی‌ها آویز گردن من کلید خانه توست

حالا بگذریم

مرا جرات آمدن نیست و 

تو را

جرات عوض کردن قفل...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 16:19  توسط مجتبی   | 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.
 پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟
 فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. 
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد 
 صبح سراغ مادرش رفت .
 وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت...
 ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 14:32  توسط مجتبی   | 


شخصی را به جهنم می بردند

.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد.

 ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید

. فرشتگان پرسیدند چرا؟

پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد...

 او امید به بخشش داشت

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:4  توسط مجتبی   | 


دخترک خنده کنان گفت: که چیست راز این حلقه زر؟

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت :

حلقه ی  خوشبختی است ، حلقه ی  زندگی است

همه گفتند: مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت وشبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روز هایی که به امید  وفای  شوهر

به هدر رفته ، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز تابش و رخشندگی است

حلقه برد گی و بند گی است

                                          فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 22:30  توسط مجتبی   | 


گفتم:خدایا از همه دلگیرم ،
گفت:حتی از من؟
گفتم:خدایا دلم را ربودند!
گفت:پیش از من؟
گفتم:خدایا چقدر دوری!
گفت:تو یا من؟
گفتم:خدایا تنهاترینم!
گفت:پس من؟؟
گفتم:خدایا کمک خواستم!
گفت:از غیر من؟
گفتم:خدایا دوستت دارم!
گفت:بیش از من؟
گفتم:خدایا انقدر نگو من!!
گفت:من توام،تو من

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 8:51  توسط مجتبی   | 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، 
آنگاه که کاخ
 آرزوهای کسی را ویران می کنی، 
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
 
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
 
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
 
آنگاه که خدا را می بینی و بنده
 خدا را نادیده می گیری ، 
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
 
خوشبختی خودت
 دعا کنی؟

سهراب سپهری


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:2  توسط مجتبی   | 

5668138_dsm26keu_c_large

                اندرين ره می تراش و می خراش ، تا دم آخر دمی غافل مباش







+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 15:18  توسط مجتبی   | 

عذر خواهی همیشه بدان معنا نیست که تو اشتباه کرده ای و حق با آن ديگري است،  
گاهي عذر خواهی بدان معناست كه آن رابطه بيش از غرورت برايت ارزش دارد
.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 15:18  توسط مجتبی   |