درباره هر آنچه که زیباست ، مینویسم....
وقتی محتاج تو بودم تو فداکاری نکردی !!
حال و روز منو دیدی اما باز کاری نکردی !!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 23:30  توسط مجتبی   | 

خدايا رحمتى كن تا ايمان، نام و نان برايم نياورد، قوتم بخش تا نانم را و حتى نامم را در خطر ايمانم افكنم


خدایا: "عقیده" مرا از دست "عقده‌ام" مصون بدار.

خدایا: به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

خدایا: رشد علمی و عقلی مرا از فضیلت "تعصب" و "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

خدایا: مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناختن "درست " و "کامل" کسی، یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا: جهل آمیخته با خودخواهی و حسد، مرا، رایگان، ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست، نسازد.

خدایا: شهرت، منی را که: "می خواهم باشم"، قربانی منی که: "می خواهند باشم" نکند.

خدایا: مرا از چهار زندان بزرگ انسان: "طبیعت"، "تاریخ"، "جامعه" و "خویشتن" رها کن، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من، مرا آفریده‌ای خود آفریدگار خود باشم، نه که همچون حیوان خود را با محیط، که محیط را با خود تطبیق دهم.

خدایا: مرا از فقر ترجمه و زبونی تقلید نجات بخش، تا قالب‌های بی‌ارزش را بشکنم، تا در برابر " قالب ریزی" غرب! بایستم و تا همچون اینها و آنها دیگران حرف نزنند و من فقط دهانم را تکان دهم.

خدایا: مرا یاری ده تا جامعه ام را بر ۳ پایه "کتاب، ترازو و آهن" استوار کنم، و دل را از ۳ سرچشمه "حقیقت، زیبایی و خیر" سیراب سازم. مذهب بی‌عوام، ایمان بی‌ریا، خوبی بی‌نمود، گستاخی بی‌حامی، مناعت بی‌غرور، عشق بی‌هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن بی‌آنکه دوست بداند، روزی کن.

خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مردنی عطا کن که بر بیهودگی‌اش، سوگوار نباشم. بگذار تا آنرا من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست میداری.

خدایا: "چگونه زیستن" را تو به من بیاموز، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت.

خدایا: می دانم که اسلام پیامبر تو با "نه" آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با "نه" آغاز شد (نه ای که علی در شورای عمر در پاسخ عبدالرحمن گفت). مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی، به "اسلام آری" و به "تشیع آری" کافر گردان.

خدایا: مسئولیت‌های شیعه بودن" را که علی‌وار بودن و علی‌وار زیستن و علی‌وار مردن است، و علی‌وار پرستیدن و علی‌وار اندیشیدن و علی‌وار جهاد کردن و علی‌وار کار کردن و علی‌وار سخن گفتن و علی‌وار سکوت کردن است تا آنجا که در توان این بنده ناتوان علی است، همواره فرا یادم آر.

به عنوان یک "من علی‌وار": یک روح در چند بعد: خداوند سخن بر منبر، خداوند پرستش در محراب، خداوند کار در زمین، خداوند پیکار در صحنه، خداوند وفا در کنار محمد (ص)، خداوند مسئولیت در جامعه، خداوند پارسایی در زندگی، خداوند دانش در اسلام، خداوند انقلاب در زمان، خداوند عدل در حکومت، خداوند قلم در نهج‌البلاغه، خداوند پدری و انسان پروری در خانواده، و... بنده خدا در همه جا و همه وقت.
و به عنوان یک شیعی مسئول، وفادار به مکتب، وحدت و عدالت که سه فصل زندگی اوست، و رهایی و برابری که مذهب اوست و فدا کردن همه مصلحتها، در پای حقیقت که رفتار اوست.

خدایا: "اینها" علی را تا خدا بالا می برند، و آنگاه او را در سطح کسی که از ترس، به "خلاف شرع" رای می دهد و با خائن بیعت می کند پایین می آودند! تسبیح گوی ولایت جورند و رجز خوان که: نعمت ولایت علی داریم.

خدایا: "اخلاص" و "اخلاص" و "اخلاص" خدایا: در روح من، اختلاف در "انسانیت" را، با اختلاف در "فکر" و اختلاف در "رابطه"، با هم میامیز، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را، باز شناسم.

خدایا: مرا بخاطر حسد، کینه و غرض، عملهء آماتور ظلمه مگردان.

خدایا: خود خواهی را چنان در من بکش، یا چندان برکش، تا خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

خدایا: مرا، درایمان، "اطاعت مطلق" بخش تا در جهان "عصیان مطلق" باشم.

خدایا: مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان، اضطراب های بزرگ، غمهای ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن.

خدایا: اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار، و پلید "شبه آدمهای اندک" را متوجه شوم.

خدایا: آتش مقدس "شک" را آنچنان در من بیفروز تا همه "یقین"هایی را که در من نقش کرده اند، بسوزد. و آنگاه از پس توده این خاکستر، لبخند مهراور بر لبهای صبح یقینی، شسته از غبار، طلوع کند.

خدایا: مرا ازاین فاجعه پلید "مصلحت پرستی" که چون همه گیر شده، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده که از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم مانده، بیمار می نماید مصون بدار، تا: "به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم".

خدایا: رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنیا را می‌گیرند و برای دین کار می کنند، نه از آنها که پول دین! را می گیرند و برای دنیا کار می کنند.

خدایا: قناعت، صبر و تحمل را از ملتم باز گیر و به من ارزانی دار.

خدایا: این خورده بین حسابگر مصلحت پرست را که بر دو شاه بال "هجرت" از "هست"، و "معراج" به "باشد" م، بندهای بیشمار می زند در زیر گامهای این کاروان شعله های بیقرار شوق، که در من شتابان می گذرد، نابود کن!

خدایا: مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح حقیر در پناه روح‌های پرشکوه چون علی و دلهای زیبای همه قرنها - از گیلگوش تا سارتر و از لوپی تا عین القضات، و از مهراوه تا رزاس، پاک گردان.

خدایا: تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی، سپاس می گزارم که دشمنان مرا از میان احمق ها برگزیدی، که چند دشمن ابله، نعمتی است که خداوند تنها به بندگان خاصش عطا می کند.

خدایا: مرا هرگز مراد بی شعورها و محبوب نمکهای میوه مگردان.

خدایا: بر اراده، دانش، عصیان، بی نیازی، حیرت، لطافت روح، شهامت و تنهایی‌ام بیفزای.

خدایا: این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای، هرگز از یاد من مبر که: "من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای تو و عقاید تو فدا کنم".

خدایا: "جامعه‌ام" را از بیماری تصوف و معنویت زدگی شفا بخش، تا به زندگی و واقعیت بازگردد، و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش، تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم.

خدایا: به روشنفکرانی که اقتصاد را "اصل" می دانند، بیاموز که: اقتصاد "هدف" نیست، و به مذهبی ها که "کمال" را هدف می دانند، بیاموز که: اقتصاد هم "اصل" است.

خدایا: این آیه را که بر زبان داستایوسکی رانده ای، بر دلهای روشنفکران فرود آر که: "اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است". جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است، و انسان فاقد معنی، فاقد مسئولیت نیز هست.

خدایا: در برابر هر آن چه انسان ماندن را به تباهی می کشاند، مرا، با "نداشتن" و "نخواستن"، روئین تن کن.

خدایا: به مذهبی ها بفهمان که: آدم از خاک است، بگو که: یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت. و مذهب، اگر پیش از مرگ، به کار نیاید، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

خدایا: کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنّی کیست؟ مرزهای درست هر کدام، کدام است؟

خدایا: مگذار که: ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر، مرا با کسبه دین، با حمله تعصب و عمله ارتجاع، هم آواز کند. که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد. که "دینم"، در پس "وجهه دینی‌ام"، دفن شود، که آنچه را "حق می‌دانم"، بخاطر آنکه "بد می‌دانند" کتمان نکنم.

خدایا:

ای خداوندا! به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، به مومنان ما روشنایی، و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب، به زنان ما شعور و به مردان ما شرف، و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت، به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما.... نیز عقیده، به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده، به مبلغان ما حقیقت و به دینداران ما دین، به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف ، به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظه کاران ما گستاخی، و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان، و به مردگان ما حیات، و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد، و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی، و به فرقه های ما وحدت، و به حسودان شفا به خودبینان ما انصاف، به فحاشان ما ادب، به مجاهدان ما صبر و به مردم خودآگاهی، و به همه ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخشا

 

نام و یادش در دل و اندیشه ما ماندگار باد  انشاالله 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:55  توسط مجتبی   | 

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسيار کند ،

بر آن ها که می هراسند بسيار تند ،

بر آن ها که زانوی غم بغل می گيرند بسيار طولانی ،

بر آن ها که به سرخوشی مي گذرانند بسيار کوتاه ،

اما برای آن ها که عشق می ورزند زمان را آغاز و پايانی نيست 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 17:18  توسط مجتبی   | 

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود، بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است...

روزی که دیگر در خانه هایشان را نمی بندند

قفل افسانه ای است

و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر ، رنج جست و جوی قافیه نبرم ...

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود بوسه باشد .

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی  و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم  ...

و من آن روز را انتظار می کشم ؛

حتی روزی که دیگر نباشم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 13:5  توسط مجتبی   | 


خدایا در تمام لحظه هایم تکرار می شوی ولی تکراری نمی شوی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 23:58  توسط مجتبی   | 

نسبت مستقیمی هست بین حجم حرفایی که تو دلت مونده و میخوای بگی شون، و سنگینی سکوتت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 22:6  توسط مجتبی   | 

همیشه سخت ترین سیلی را از کسی میخوری که روزی بهترین نوازشگرت بود . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 17:20  توسط مجتبی   | 

ما بدهکاریم به یکدیگر 

و به تمام " دوستت دارم " های نا گفته ای که پشت دیوار غرورمان ماندند و ما آنها را بلعیدیم...

 تا نشان دهیم منطقی هستیم...
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 19:57  توسط مجتبی   | 

غريبه بود 

آشنا شد . . .

 عادت شد . . . 

عشق شد . . .

 هستي شد . . . 

روزگار شد . . .

خسته شد . . .

 بی وفا شد . . .

 دور شد . . .

 بيگانه شد . ..

اما فراموش نشد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 15:0  توسط مجتبی   | 

بازی روزگار را نمی فهمم!

 من تو را دوست می دارم... 

تو دیگری را... 

دیگری مرا...

 و همه ما تنهاییم....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:53  توسط مجتبی   | 

رادیو می گوید:
«آمار تصادفات خیلی بالاست.»
پس چرا من
تصادفاً هم تو را ...
نمی بینم...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 22:32  توسط مجتبی   | 

واسه شکستن یه دل یه لحظه وقت میخوای،
اما واسه اینکه از دلش در بیاری ،
شاید هیچوقت فرصت نداشته باشی . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 22:27  توسط مجتبی   | 



جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.اما بی پول بود.بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:28  توسط مجتبی   | 

 
زمانی که شایعه ای را می شنوید و قصد انتقال آن به دیگری را دارید بحث کوتاه فلسفی زیر را در ذهن خود مرور کنید:
 
در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود.
 
روزی فیلسوفی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی درباره ی یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟
 
سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن! پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش " سه پرسش " است پاسخ دهی.
 
مرد پرسید: سه پرسش؟
 
سقراط گفت: بله درست است. پیش از اینکه درباره ی شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری آزمایش می کنیم.
 
نخستین پرسش " حقیقت " است. آیا کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
 
مرد پاسخ داد : نه، فقط در موردش شنیده ام.
 
سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.
 
حالا پرسش دوم: پرسش " خوبی و بدی " آیا آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟
 
مرد پاسخ داد: نه، بر عکس…
 
سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟
 
مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
 
سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم " سودمند بودن " است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟
 
مرد پاسخ داد: نه، واقعا…
 
سقراط نتیجه گیری کرد: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:46  توسط مجتبی   | 

به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر سفر نكني،
اگر كتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نكني.
به آرامي آغاز به مردن ميكني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر برده‏ عادات خود شوي،
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي،
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي،
اگر رنگ‏هاي متفاوت به تن نكني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.
تو به آرامي آغاز به مردن مي‏كني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوري كني.
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر هنگامي كه با شغلت يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي،
كه حداقل يك بار در تمام زندگيت
وراي مصلحتانديشي بروي.
امروز زندگي را آغاز كن!امروز مخاطره كن!امروز كاري كن!نگذار كه به آرامي بميري!شادي را فراموش نكن!

ترجمه: احمد شاملو
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 8:48  توسط مجتبی   | 

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم 
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم. 

                               سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 22:46  توسط مجتبی   | 

من به فردا دلخوش

روی یک کاج بلند

مینوازم سازی،می فشانم بر باد

تا که آبادی و آباد دلان،نغمه شادی را

دست و رو شسته ببیند به هنگام سحر.

و چه پر طلعت و پر نقش و نگار

چهچه سار قشنگ،پیر دل خسته از راه به دور ده را به تماشا میخواند.

همه ساکن آن آبادی ,

سجده بر نیلوفر و کبوتر با بام

سوره مهر به دریا خواندند.
 

من هم از اهل همان خاک صفا هستم و بر خواستم از جنگل سبز.

.من هم از شور کبوتر با بام, به سرم خاطره گلگون دارم.

و چه تکبیر الاحرام بلندی خواندم

آن زمانی‌ که کبوتر چاهی

خنده سنبل را ،به زن کوزه به دوش

در حوالی درختی پر بار

غیبت کرد..!

نان و سبزی و اناری شیرین نذری ماست
بگویید به موج دریا
 

و بتازید و بیایید و ببینید که حاجت با ناز

چه صمیمانه به زیر مهتاب،سفره بیتابی در خلوت او میگسترد.

دختری ناز به دستش سبدی

پر از انگور
شده راهی‌ یک بیشه نور

تا به شوق دوران ، پای یک نارونی بزند سبزه گره
 

من هم از اهل همان آبادی،پیرهنی آغشته به عشق به تنم میپوشم

پس بیایید گره خوردن دل را با نور
 

به تماشا خوانیم.
 

(بهرنگ قاسمی)


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ساعت 9:29  توسط مجتبی   | 



http://photos-g.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-ash4/225072_169163076473659_100001399028485_383253_7542038_s.jpg
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟•
•غافلگیر شدیم•
•چتر نداشتیم•
•خندیدیم•
•دویدیم•
•و•
•به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم•
•.•
•دومین روز بارانی چطور؟•
•پیش بینی اش کرده بودی•
•چتر آورده بودی•
•و من غافلگیر شدم•
• •
•سعی می کردی من خیس نشوم•
•و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود•
•.•
•و سومین روز چطور؟•
•گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری•
•چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد•
•.•
•و•
•و•
•و•
•و•
•چند روز پیش را چطور؟•
•به خاطر داری؟•
•که با یک چتر اضافه آمدی•
•و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم•
•فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم•
•تنها برو•

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 22:7  توسط مجتبی   | 


مزارت آمدم دل ریش و با چشمان تر مادر

نبودی عمر دنیا کاشکی زین بیشتر مادر

 

تو با من همنشین بودی و چون جانم عزیز اما

بگو از من چه بد دیدی؟ که خود رفتی سفر مادر


سراپای وجودت ماه من پر مهر بود اما

کنون بی مهرت ای ماهم ندارم پا و سر مادر


از آن روزی که صید دام عشقت گشته ام دانم

که آب و دانه خوش دادن ترا باشد هنر مادر


به گیسوی پریشانت چو این دل مبتلا بودست

در اندوه و غم هجرت شدم شوریده سر مادر


مرا بر بالهای خود به اوج آسمان بردی

کنون در آسمانی و شدم بی بال و پر مادر


به شوق دیدنت هر شب روم در خواب تا شاید

که آن رخسار زیبا را ببینم تا سحر مادر

 

بیا امشب به بالینم مرا دریاب غمگینم

به آن چشمان پرمهرت مرا یکدم نگر مادر

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 17:9  توسط مجتبی   |