|
درباره هر آنچه که زیباست ، مینویسم....
|
مرد هر زمان نمیتوانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آن ها میخواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش میکشید
به فکر فرو رفت . . .
باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح میکرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاس هایش را مرتب
تشکیل میداد، و همهی سفارشات مشتریانش را قبول میکرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت میزد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه میرفت، دست هایش را به هم میمالید و
با اعتماد به نفس بالا میگفت: خوب بچهها درس جلسهی قبل را مرور میکنیم !!!
سفارشهای مشتریانش را قبول میکرد اما زمان تحویل بهانههای مختلفی
میآورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده ، دو سه
بار پدرش را به خاک سپرده و دهها بار به خواستگاری رفته بود . . .
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد
کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است . همانند بقيه مردم!!!
