درباره هر آنچه که زیباست ، مینویسم....

اولی :

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود. ناگهان صداي فريادي را مي‌شنود و متوجه مي‌شود كه كسي در حال غرق شدن است. فوراً به آب مي‌پرد و او را نجات مي‌دهد. اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را مي‌شنود و باز به آب مي‌پرد و دو نفر ديگر را نجات مي‌دهد. اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواهند مي‌شنود. او تمام روز را صرف نجات افرادي مي‌كند كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده‌اند غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت.

 

 دومی :

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

 

 سومی :

دو گدا در يكي از خيابان هاي شهر رم كنار هم نشسته بودند. يكي از آنها صليبي در جلو خود گذاشته بود و ديگري ستاره داوود. مردم زيادي كه از آنجا رد مي شدند به هر دو نگاه مي كردند ولي فقط تو كلاه كسي كه پشت صليب نشسته بود پول مي . كشيشي كه از آن جا رد مي شد مدتي ايستاد و ديد كه مردم فقط به گدايي كه پشت صليب نشسته پول مي دهند و هيچ كس به گداي پشت ستاره داوود چيزي نمي دهد. رفت جلو و گفت: «رفيق بيچاره من، متوجه نيستي؟ اينجا يك كشور كاتوليك هست، تازه مركز مذهب كاتوليك هم هست. پس مردم به تو كه ستاره داوود جلو خود گذاشتي پولي نمي دهند، به خصوص كه درست نشستي كنار دست گدايي كه در جلو خود صليب گذاشته است. در واقع از روي لجبازي هم كه باشد مردم به او پول مي دهند نه به تو.» گداي پشت ستاره داوود بعد از شنيدن حرفهاي كشيش رو به گداي پشت صليب كرد و گفت: «هي "موشه" نگاه كن كي اومده به برادران "گلدشتين" بازاريابي ياد بده؟» (گلدشتين يك اسم فاميل معروف يهودي است).

 

 چهارمی :

مرد جواني از سقراط رمز موفقيت را پرسيد. سقراط به مرد جوان گفت كه همراه او به كنار رودخانه بيايد. وقتي به رودخانه رسيدند هر دو وارد آب شدند به حدي كه آب تا زير گردنشان رسيد. در اين لحظه سقراط سر مرد را گرفته و به زير آب برد. مرد تلاش مي كرد تا خود را رها كند اما سقراط قوي تر بود و او را تا زماني كه رنگ صورتش كبود شد محكم نگاه داشت. سقراط جوان را از آب خارج كرد و اولين كاري كه مرد جوان انجام داد كشيدن يك نفس عميق بود.

سقراط از او پرسيد: «در زير آب تنها چيزي كه مي خواستي چه بود؟»

مرد جواب داد: «هوا.»

سقراط گفت: «اين رمز موفقيت است! اگر همانطور كه هوا را مي خواستي در جستجوي موفقيت هم باشي بدستش خواهي آورد. رمز ديگري وجود ندارد

 

 پنجمی :

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .  اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .  و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت 9:22  توسط مجتبی   | 

جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود، عشق را محکوم

 به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد.

 قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند.

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق،

 آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی؟

ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟

 و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با

 او مخالفید؟

 همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند.

 تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.

عقل گفت: دیدی ای قلب؟ همه از عشق بیزارند ولی من متحیرم با

 وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت

 می کنی؟

 قلب نالید و گفت: من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی

 هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند و فقط با عشق می

 توانم یک قلب واقعی باشم، پس من همیشه از عشق حمایت می کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت 9:1  توسط مجتبی   | 

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه


گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: ینی چی؟

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جونا و آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز وخوردنی شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و

قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون

واسه خدا عزیزه

آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر

وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه

بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه

گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی

مارفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 15:26  توسط مجتبی   | 


کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

کوک کن ساعتِ خویش !

 که مـؤذّن ، شبِ پیـش

 دسته گل داده به آب

 و در آغوش سحر رفته به خواب ...

کوک کن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

که سحر برخیزد
                             
 شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
                                                 
دیر برمی خیزند

کوک کن ساعتِ خویش !

 که سحر گاه کسی

 بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست

که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !

 رفتگر مُرده و این کوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

کوک کن ساعتِ خویش !

 ماکیان ها همه مستِ خوابند

  شهر هم . . .

 خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

کوک کن ساعتِ خویش !

که در این شهر ، دگر مستی نیست

که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،

 و در این شهر سحرخیزی نیست

 و سـحر نـزدیک است .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 8:54  توسط مجتبی   | 


راستی هیچ فکر کردی؛
وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟
خیلی ساده است !
یعنی اینکه تو دو قدم از اونها جلوتری
پس مشتاقانه به مسیرت در زندگی ادامه بده
شاد باش و وجود نازنینت لبریز باشه از مهرو گرمای زندگی در این روزهای سرد زمستان ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 16:38  توسط مجتبی   | 

وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته
همیشه دنبال این باش که چه معنی و حکمتی در اون اتفاق نهفته هست
برای هر اتفاق در زندگی دلیلی وجود داره
که به تو می آموزد که چگونه
بیشتر شاد زندگی کنی
و کمتر غصه بخوری

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 16:36  توسط مجتبی   | 


هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه
ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه
خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که
حتما روزهای ما بدون غم بگذره
خنده باشه بدون هیچ غصه ای
یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده
ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم
در مقابل مشکلات، تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه
و چراغ راهمون میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 16:34  توسط مجتبی   | 

آلبرت انیشتین
مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، 
زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند 
و همواره هر دو ناامید میشوند. 
  
چارلز استیون هامبی
خود فریبی به این صورت بیان شده است که 
انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا خود را وزن کنید، 
در حالی که شکم‌تان را تو داده‌اید. 

الیزابت استون
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست. 
با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد. 

جی.‌ام. بری 
می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟ 
همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.

 

انتوان چخوف 
دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند. 

آلبر کامو
بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست 
و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست . 
و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست 
و در آن دنیا بفهمم که هست . 
  
پروفسور حسابی
جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، 
خانه‌اش خراب می‌شود 
و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد 
باید در تخریب مملکتش بکوشد. 
  
ویل دورانت
هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با 
افراط در همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است، مي باشد. 

ارد بزرگ
هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ، 
شاید امید تنها دارایی او باشد . 
  
خودم
وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، 
چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی!!! 
 
  
از دفتر خاطرات یک دیکتاتور
مردم دو دسته‌اند، یا گول می‌خورند یا گلوله...


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 16:29  توسط مجتبی   | 


ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد 


آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند
(
مونتسکیو
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.* انیشتین 

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی...... نلسون ماندلا 

یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را 
مثل : بابا، مامان، پدربزرگ.... 

مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند
"
آلبرت انیشتین
روان‌نژندها توی آسمان، قصرها می‌سازند.

 روان‌پریش‌ها توی آن‌ها زندگی می‌کنند. روان‌پزشک‌ها می‌روند اجاره‌ها را می‌گیرند


جملۀ «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.»، از مقدس‌ترین عباراتِ دنیاست. فکر می‌کنم کسانی که روزی این جمله را از کسی می‌شنوند، جزء آدم‌های خوش‌شانس دنیا به حساب می‌آیند. «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.» 
خود فریبی به این صورت بیان شده است که انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا 
خود را وزن کنید، در حالی که شکم‌تان را تو داده‌ایدچارلز استیون هامبی 
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست. با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد. / الیزابت استون 


می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.جی.‌ام. بری 

شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم. / الکس تان 


دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند 
انتوان چخوف

 


جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه‌اش خراب می‌شود و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشدمحمود حسابی 

  
هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با افراط در همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است 
  
ویل دورانت   

  مردم دو دسته‌اند، یا گول می‌خورند یا گلوله 

از دفتر خاطرات یک دیکتاتور 

  
من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم. اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان 
افلاطون 

وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 16:41  توسط مجتبی   | 

 

چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا.


راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.


آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.  


آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.


آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف. 


دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.


آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.


آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی. 


آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.


آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.


آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.


آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.


همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 14:49  توسط مجتبی   | 

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ،  دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .
 از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .
 و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . هنر نبودن دیگری !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 14:42  توسط مجتبی   | 

در مجالي که برايم باقيست 
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح 
به زباني ساده 
مهر تدريس کنند 
و بگويند خدا 
خالق زيبايي 
و سراينده ي عشق 
آفريننده ماست
 
 
مهربانيست که ما را به نکويي 
دانايي 
زيبايي 
و به خود مي خواند 
جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد – به گمانم -
کوچک و بعيد 
در پي سودايي ست 
که ببخشد ما را 
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
 
  
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم 
که خرد را با عشق 
علم را با احساس 
و رياضي را با شعر 
دين را با عرفان 
همه را با تشويق تدريس کنند 
لاي انگشت کسي 
قلمي نگذارند 
و نخوانند کسي را حيوان 
و نگويند کسي را کودن 
و معلم هر روز 
روح را حاضر و غايب بکند
 
 
و به جز از ايمانش 
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند 
مغز ها پر نشود چون انبار 
قلب خالي نشود از احساس 
درس هايي بدهند 
که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند 
از کتاب تاريخ 
جنگ را بردارند 
در کلاس انشا 
هر کسي حرف دلش را بزند
  

غير ممکن را از خاطره ها محو کنند 
تا ، کسي بعد از اين 
باز همواره نگويد:"هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود 
زنگ نقاشي تکرار شود 
رنگ را در پاييز تعليم دهند 
قطره را در باران
موج را در ساحل 
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه 
و عبادت را در خلقت خلق
 
 
 
کار را در کندو 
و طبيعت را در جنگل و دشت 
مشق شب اين باشد 
که شبي چندين بار 
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود 
که بسنجد ما را 
تا بفهمند چقدر 
عاشق و آگه و آدم شده ايم
 

 
در مجالي که برايم باقيست 
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن آخر وقت 
به زباني ساده 
شعر تدريس کنند 
و بگويند که تا فردا صبح 
خالق عشق نگهدار شما 


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 13:44  توسط مجتبی   | 

من خدایی دارم،

که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها

مهربان، خوب، قشنگ

چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید،

با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند،

او مرا می خواهد

او همه درد مرا می داند

یاد او ذکر من است،

در غم و در شادی

چون به غم می نگرم،

آنزمان رقص کنان می خندم

که خدا یار من است،

که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

دیگران می گویند :

آن کسانی که به ظاهر بنده خوب خدایند

به من می گویند :

مرد کافر شده ای!!

و چه هشدار که از آتش دوزخ دادند

باز هم می گویند :

که خدا اینجا نیست

و خدای آنها، غیر آنست که من می بینم،

می دانم

یک خدایی بی رحم

غرق در خودخواهی،عاشق ظلم و ریا و همه خشم و عذاب

آن خدایست که آنها گویند

بنده او باشیم

دیده را می بندم

در دلم می خندم

زیر لب می گویم :

پس خدا اینجا نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 18:41  توسط مجتبی   | 

زندگی با تو با زندگی بی تو کلی برام  فرق داشت عزیز.دیدم این شعر واقعا برازنده تو هست و حسابی حرف دل منه. . . .

گفتم برات اینجا بنویسم که یروز بخونیش و یاد این بیفتی که چقدر دوست دارم....

بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه، بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

راستی، تو بهترین انتخابی...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 22:47  توسط مجتبی   | 


دوستت دارم‌ ها را نگه می‌ داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ ها را، عاشقتم‌ ها را…

این‌ جمله‌ ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش

پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌ رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم

مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌ توانی با خودت بکشی‌ اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌ پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ ات انداخت 

و اگر منظره‌ های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌ کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌ کنی!

یک چقدر زیبایی یک با من می‌ مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ ها فاصله می‌ گیرند متهمت می‌ کنند به هیزی… به مخ‌ زدن به اعتماد آدم‌ ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌ گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌ شان لبریز شود آن‌‌ وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌ که تو

را به یاد بیاورند

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت 16:6  توسط مجتبی   | 

صفر را بستند 
تا ما به بیرون زنگ نزنیم 
از شما چه پنهان 
ما از درون زنگ زدیم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 17:18  توسط مجتبی   | 

ازآجیل سفره عید 
چند پسته لال مانده است 
آنها که لب گشودند؛خورده شدند 
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند 
دندانساز راست می گفت: 
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 17:16  توسط مجتبی   | 


از همان روزی که دست حضرت «قابیل»
گشت آلوده به خون حضرت  «هابیل»
از همان روزی که فرزندان  «آدم»
صدر پیغام‌آورانِ حضرتِ باریتعالی
زهر تلخ دشمنی در خون‌شان جوشید 
آدمیت مرده بود 
گرچه آدم زنده بود.
 
از همان روزی که «یوسف» را برادرها به چاه انداختند 
از همان روزی که با شلاق و خون «دیوار چین» را ساختند 
آدمیت مرده بود.
 
بعد دنیا هی پُر از آدم شد و این آسیاب 
گشت و گشت 
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت 
ای دریغ 
آدمیت برنگشت.
 
قرن ما 
روزگار مرگ انسانیت است 
سینه ی دنیا ز خوبی‌ها تهی است 
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ... ابلهی است 
صحبت از «موسی»و «عیسی»و «محمد» نابجاست 
قرن «موسی چمبه» هاست
 
من که از پژمردن یک شاخه گل 
از نگاه ساکت یک کودک بیمار 
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار 
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست 
مرگ او را از کجا باور کنم؟
 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست 
وای، جنگل را بیابان می‌کنند 
دست خون‌آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند 
هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا 
آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند
 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست 
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست 
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نُخست
 در کویری سوت و کور 
در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور 
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق 
گفت وگو از مرگ انسانیت است.

فریدون مشیری- مجموعه ی بهار را باور کن

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 11:49  توسط مجتبی   | 

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد

 گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

 باید بچشد عذاب تنهایی را 

 مردی که ز عصر خود فراتر باشد


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند ۱۳۸۹ساعت 8:38  توسط مجتبی   |